قیام خونین کفن پوشان شهرستان ورامین
 

خبرگزاری فارس: وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با بیان اینکه 15 خرداد مبدأ انقلاب اسلامی ایران است، گفت: نام ورامین با نام 15 خرداد پیوندی همیشگی دارد.

خبرگزاری فارس: 15 خرداد مبدأ انقلاب اسلامی است

به گزارش خبرگزاری فارس از جنوب استان تهران، سید محمد حسینی در مراسم اختتامیه جشنواره ادبی 15 خرداد اظهار داشت: با توجه به اینکه در آستانه نیم قرن شدن قیام 15 خرداد هستیم، باید فرهنگ‌سازی گسترده‌ای صورت گیرد.

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با بیان اینکه در 15 خرداد صف نیروهای مذهبی و ولایتمدار از بقیه جدا شده است، گفت: اگر چه افراد این قیام را حرکتی نافرجام و شورشی بدون حاصل خواندند اما دیدید که نتیجه این قیام باعث شد 15 سال بعد از آن انقلاب اسلامی ایران به وقوع بپیوندد.

وی با بیان اینکه امروز آثار و برکات آن در جای جای دنیا شکل گرفته است، خاطرنشان کرد: روزگاری در ایران با شرایطی که به وجود آمده بود فضا برای اشاعه فرهنگ اسلام نبود اما امروز به برکت خون شهدا در سراسر جهان شاهد ترویج فرهنگ ناب اسلام هستیم و بیداری اسلامی جهان را فرا گرفته است.

حسینی شهدا را طلایه‌داران انقلاب اسلامی ایران دانست و تأکید کرد: شهدا انسان‌های خالص‌تری هستند که جان خودشان را تقدیم نظام اسلامی کرده‌ و با رشادت خود انقلابی جهانی آفریده‌اند.

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با اشاره به رشادت‌ها، فداکاری‌ها و مجاهدت‌های جوانان غیور ورامین و پیشوا در قیام 15 خرداد بیان داشت: جوانان دلیر این خطه با استعانت از حضرت علی (ع) که نخستین فردی بود که به پیامبر عظیم‌الشأن اسلام ایمان آورد، در سال 42 در حمایت از امام زمان خود قیام کرده و جان خود را در مسیر پیروزی انقلاب اسلامی ایران فدا کردند.

وی در ادامه 15 خرداد را مبدأ تاریخ انقلاب اسلامی ایران خواند و تأکید کرد: جوانان دلیر ورامین و پیشوا در سال 42 خون خود را تقدیم اسلام کردند و به پشتوانه و برکت خون شهدا در سال 57 شاهد شکل‌گیری انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی ایران شدیم انقلابی که امروز الگو و اسوه آزادیخواهان جهان است.

حسینی با اشاره به خیالات پوچ رژیم ستمشاهی پس از ارتحال آیت‌الله بروجردی بیان کرد: رژیم ستمشاهی تصور می‌کرد پس از رحلت آیت‌الله بروجردی فرد دیگری وجود ندارد که جلوی آنها بایستد اما نمی‌دانستند که امام خمینی (ره) که به فرموده بزرگان ذخیره الهی بود نهضت انقلاب را آغاز کرد و مردم نیز در این مسیر و در حمایت از آرمان‌های والای امام و انقلاب اسلامی ایران به پا خاستند.

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی هنر را تجلی زیبایی دانست و تأکید کرد: هنر مظهر پایمردی و زیبایی است و هنری که برای خدا باشد، ماندگار شده و سبب کرامت انسان می‌شود و هنری که رنگ خدایی داشته باشد جاودانه و ماندگار می‌شود.

این گزارش حاکی است، سید محمد حسینی روز گذشته به منظور حضور در مراسم اختتامیه جشنواره ادبی 15 خرداد به ورامین سفر کرد. وی در ابتدای سفر خود با حضور در شهرستان پیشوا با مادر شهیدان جنیدی دیدار کرده و ضمن گرامیداشت یاد و خاطره شهدا از مقام والای خانواده معظم شهدا تجلیل کرد.

[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]

سرهنگ بهزادي گفت: "من دستور آتش دارم؛ به مردم بگوييد برگردند"

خبرگزاري فارس: تقي علايي گفت: سرهنگ بهزادي گفت: "من دستور آتش دارم؛ به مردم بگوييد برگردند و نمي‌گذارم از پل باقرآباد عبور كنيد". شهيد عزت‌الله رجبي جوان رشيدي بود كه آن زمان پسر 20روزه‌اي به‎نام علي داشت؛ او گفت: "اگر ما مي‌خواستيم برگرديم تا اينجا نمي‌آمديم".

خبرگزاری فارس: 
سرهنگ بهزادي گفت:

به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، تقي علايي يكي از مبارزان و از شاهدان عيني قيام 15 خرداد است؛ وي در سال 1314 در پيشواي ورامين در خانواده‌اي متدين و انقلابي به دنيا آمد. پدر وي «محمد علايي» كشاورز، شاعر و مرد دانايي بود كه سواد زيادي هم نداشت؛ اما «عم‌جزء» قديم را از مكتب آموخته بود. مادر وي نيز «گوهرسلطان جنيدي» از حافظان قرآن كريم كه دعاي كميل و افتتاح و سحر را نيز از حفظ داشته و ارادت خاصي به ائمه‌ اطهار عليهم السّلام به خصوص اباعبدالله ‌الحسين عليه السّلام داشت كه در زمان خود از نوابغ قرآني به شمار مي‌رفت. پدر خانواده علايي در پيشواي ورامين به «محمد امين» معروف بود؛ وي بسيار علاقه‌مند بود كه فرزندش تقي به درس‌هاي قرآن، تفسير، تاريخ و تجويد بپردازد، لذا از 5سالگي در كلاس‌هاي درس «حاج ميرزا حسن انصاري» حضور يافت و حدود 15 سال در خدمت اين استاد بود. «حاج ميرزا حسن انصاري» فردي بود كه مرحوم «حاج‌آقا قمي» پدر سردار شهيد «علي قمي» درباره او گفته بود: «در حوزه علميه قم مثل حاج‌ميرزا حسن انصاري از نظر علم و تفسير، تاريخ و تجويد و ترتيل تعداد انگشت‎شمار داريم». «تقي‌ علايي» پدر سردار شهيد «محمد علايي» از شهداي شناخته شده غرب كشور؛ امروزه در شهرستان ورامين به عنوان مداح اهل بيت عليهم السّلام و پژوهشگر علوم قرآني شناخته شده است كه ماحصل سال‌ها پژوهش و تحصيل قرآني، مطالبي پيرامون صفات ذاتي حروف، معني تجويد و ترتيل در حال انتشار است. وي از مبارزان پيش از انقلاب اسلامي و يكي از شاهدان عيني واقعه 15 خرداد است؛ مطالب زير حاصل گفت‌وگوي 2ساعته ما با اين پيرمرد مجاهد و انقلابي از روزگار مبارزه و قيامي است كه به فرموده حضرت امام آينده انقلاب اسلامي را رقم زد: * تأسيس هيئت‌ مذهبي در پيشواي ورامين؛ محفلي براي مطرح شدن مسائل روز كشور از دوران كودكي به خاطر دارم پدرم با جلسات و برنامه‌هاي رژيم پهلوي در شهر مخالف بود و از حضور ما نيز در آن برنامه‌ها ممانعت مي‌كرد. بنده شايد 7 يا 8 ساله بودم كه به مكتب مي‌رفتم و از استادم «حاج‌ميرزا حسن انصاري» شنيدم كه گفت: "مي‌خواهيم شب‌هاي جمعه هيئت و جلسات قرآني تشكيل دهيم و هرشب اين برنامه در منزل يكي از شما باشد، اين موضوع را به پدرتان اطلاع دهيد!". موضوع را به پدرم گفتم و او گفت: "شب اول دعوت كن تا هيئت در منزل ما برگزار شود". بنابراين اين هيئت هرهفته در منزل يكي از خانواده‌ها تشكيل شد و از حدود 70 سال پيش تاكنون در پيشوا برگزار مي‌شود. ميرزا حسن انصاري ابتداي هيئت به آموزش مي‌پرداخت، سپس احكام ديني مطرح مي‌‌شد، در ادامه هم مراسم مداحي و سخنراني متناسب با مناسبت‌هاي ديني مذهبي ‌با حضور مؤمني، مرحوم تاجيك، شيخ حاج‌اصغر كجيئي و مرحوم محمدعلي جنيدي برگزار مي‌شد كه بنده نيز از 30 سال گذشته تا امروز قرآن كريم را در اين هيئت تدريس كرده‌ام. از سال 1341 در اين هيئت حدود 10 نفر هم‌فكر از جمله حاج‌عباس رحيمي، حاج‌حسن جعفري، حسين محمدي، مرحوم پرويز شريعت‌زاده، محمدعلي تاجيك، حامدي و منصور كريمي، شب‌هاي جمعه پس از برگزاري هيئت، جلساتي برگزار مي‌كرديم؛ كسب و كار حاج‌عباس رحيمي در بازار تهران بود اما شب‌هاي جمعه به پيشوا مي‌آمد تا هم در هئيت حضور پيدا كند و همين كه از وضعيت كشور براي ما خبر بياورد. در اين جلسات در رابطه با موضوعات مختلف بحث مي‌كرديم و گاهي بنده نكات خروجي جلسه را در قالب شعر تنظيم مي‌كردم و در شب جمعه بعدي در هيئت مي‌خواندم. در اين جلسات مسائل مهم روز از جمله جريان لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي و عكس‌العمل امام خميني(ره) مطرح بود؛ كه امام خميني(ره) نطق تاريخي خود را با «انّا لله و انا اليه راجعون» آغاز كردند و فرمودند: «عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت، عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند، قانوني را به مجلس بردند كه در آن ما را ملحق كردند به پيمان وين كه تمام مستشاران نظامي آمريكا با خانواده‌هايشان، با كارمندهاي فني‌شان، با كارمندان اداري‌شان، با خدمه‌شان از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصون هستند، آقا من اعلام خطر مي‌كنم، اي ارتش ايران من اعلام خطر مي‌كنم، اي سياسيون ايران من اعلام خطر مي كنم، والله گناهكار است كسي كه فرياد نكند. اي سران اسلام به داد اسلام برسيد، اي علماي نجف به داد اسلام برسيد، اي علماي قم به داد اسلام برسيد!». خوب، در آن زمان حدود 60 هزار آمريكايي در كشور تمام كارهاي كليدي ارتش، صنعت نفت و مسائل ديگر را در دست داشتند و به اين صورت بود كه ما در جريان رويدادهاي كشور و خيانت‌هاي رژيم پهلوي قرار مي‌گرفتيم و آرام آرام اين زمزمه‌ها به گوش مردم مي‌رسيد و آماده مبارزه با طاغوت مي‌شدند. * فاجعه مدرسه فيضيه و جريحه‌دار شدن احساسات مردم مذهبي ورامين فاجعه دلخراش تهاجم به مدرسه فيضيه و به خاك و خون كشيدن عده‌اي از طلاب توسط رژيم شاه در دوم فروردين 1342 و روز شهادت امام جعفر صادق ‌عليه السّلام احساسات مردم مذهبي ورامين و پيشوا را جريحه‌دار كرد. به خصوص اينكه وقتي دولت اين حادثه را دعواي بين دهقانان و دهاتي‌ها با مخالفين اصلاحات ارضي اعلام كرد، بر كينه مردم از رژيم افزود. چرا كه در منطقه ورامين و پيشوا، اكثر مردم كشاورز بودند و چنين افترايي را نسبت به خود قبول نداشتند. من هم از اين موضوع خيلي ناراحت شدم بنابراين همواره به دنبال فرصتي بودم تا بغض و كينه‌ام را از رژيم نشان دهم و سعي كردم در لابه‌لاي نوحه‌هايم در هيئت‌ها چند بيت نوحه سياسي هم بخوانم. ‌ خرداد 1342 از راه رسيد؛ روز 12 محرم مصادف با 15 خرداد 1342 بود؛ دهه اول محرم از «حسينيه بي‌بي هور» درخواست كردند كه هرشب يك ساعت راجع به علت قيام اباعبدالله الحسين عليه السّلام صحبت كنم. ساعت 8 تا 9 شب روحاني سخنراني مي‌كرد و از ساعت 9 تا 10 بنده نوحه مي‌خواندم و در نوحه‌هايم به علت‌هاي رفتن سيدالشهدا عليه السّلام از مدينه به مكه و سپس به سمت كوفه مي‌پرداختم و ادامه مي‌دادم كه اگر ايشان حركت نمي‌كردند چه مي‌شد؟ چرا امام حسين عليه السّلام پس از مردن معاويه در نيمه رجب سال 60 با يزيد بيعت نكردند؟ سپس اين موضوعات را با زمان مطابقت مي‌دادم و به مردم مي‌گفتم امام سوم شيعيان اين‎گونه مقابل ظلم ايستادند و امروز وظيفه ما چيست؟ اگر امروز امام حسين عليه السّلام بودند، چه‎كار مي‌كردند و ما چه‎كار بايد مي‌كرديم؟ چرا امام حسين عليه السّلام بيعت نكردند و چرا امام خميني(ره) با رژيم پهلوي بيعت نمي‌كند؟ اين موضوع از شب اول محرم تا شب هشتم ادامه داشت؛ اكثر جوانان پيشوا در برنامه حضور پيدا مي‌كردند و طوري شد كه ديگر در حسينيه جا نبود و حتي زنان نيز كنار حسينيه و در چادرهاي برپا شده در كوچه مي‌نشستند. شب هشتم محرم مأموران ژاندارمري به حسينيه ‌آمدند تا نگذارند سخنراني كنم و حتي مي‌خواستند بنده را دستگير كنند كه با خاموش كردن چرا‌غ‌ها از پشت حسينيه فرار كردم. مردم عكس شاه را كه در حسينيه نصب بود از روي ديوار به زمين انداختند؛ مأموران پس از ديدن اين صحنه پرسيدند: "اين كار را چه‎كسي كرده بود؟" كه بچه‌ها گفتند: "قاب عكس يك‎دفعه از روي ديوار افتاد". * خواندن نوحه‌هايي عليه يزيد زمان در ايام محرم روز تاسوعاي حسيني تمام هيئت‌ها به سمت حسينيه مرحوم حاج غلامعلي رحيمي حركت ‌كردند؛ در ابتدا مداحان پيش‎كسوت از جمله مرحوم كربلايي «عبدالله حيدري» و «حاج‌حسن مقدس» مداحي كردند؛ وسط بازار رسيديم و نوبت بنده بود تا مداحي كنم؛ رئيس پاسگاه ژاندارمري در 5متري دسته عزاداري نشسته بود و 8 نيروي ژاندارمري نيز اطراف هيئت ايستاده بود كه يكي از آنها «خالدي» و ديگري «اوجي» بود، به ما گفته بودند كه نيروهاي سازمان امنيت نيز پشت هيئت حركت مي‌كنند. محمد رحيمي‌ پسر حاج محمدابراهيم‌ موظف بود كه چهارپايه‌اي را براي مداحان نگه دارد؛ بنده روي چهارپايه رفتم؛ براي خواندن و تكرار بيت‌هاي نوحه هيئت را دسته كرديم؛ عزاداراني كه جلوي صف ايستاده بودند، مي‌گفتند: «حسين في يوم‌ العاشورا فرمود هل من ناصرا» و ديگر عزاداران ادامه مي‌دادند: «دادند جواب اين ندا در فيضيه قالوا بلا» عزاداران در ادامه بلند فرياد مي‌زدند: «حسين»؛ اين صدا شور و حال عجيبي در فضا ايجاد كرده بود. اين نوحه را كه مي‌خواندم ديدم چهارپايه مي‌لرزد به رحيمي نگاه كردم و گفتم: "چرا چهارپايه مي‌لرزد؟"، او گفت: "وقتي كه تو اين نوحه را مي‌خواني‌، من مي‌ترسم‌! دست و پايم مي‌لرزد". * گرفتن تعهد ژاندارمري براي حضورنيافتنم در مراسم عاشوراي حسيني برخي از بزرگ‌ترهاي هيئت به بنده ايراد گرفتند كه: "چرا اين نوحه را مي‌خواني‌. مگر از جانت سير شده‌اي‌؟" اما حاج حسن مقدس كه خود از مبارزين پيشوا بود و سن و سالش از همه بيشتر بود، دستور داد تا داخل صحن امام‌زاده جعفر همين نوحه را بخوانم‌، دسته سينه‌زن نيز به احترام بزرگ هيئت‌، با بنده همراهي كردند. بعد از خواندن نوحه، «حاج‌حسن مقدس» و «كربلايي عبدالله حيدري» نيز ذكر مصيبت خواندند و بعد از آن هر دسته هيئتي از دسته بزرگ جدا شد تا به سمت حسينيه برود؛ ما نيز براي خوردن غذاي نذري به منزل «حاج‌عباس هاديان» رفتيم كه به محض خوردن غذا خبر دادند دو نفر از مأموران ژاندارمري جلوي در كارم دارند؛ آنها بنده را دستگير كرده به پاسگاه بردند. وارد پاسگاه شدم‌، درجه‌داري تنومند به نام حيدري جلو آمد و مقابلم ايستاد، به چشم‌هايم زل زد و لحظه‌اي بعد چنان با مشت روي صورتم زد كه جاي آن هنوز روي بيني‌‌ام مشاهده مي‌شود؛ خون از صورتم سرازير شد و پيراهن سياه، شلوار و گيوه‌اي كه در پا داشتم، پر از خون شد؛ سپس مرا در زيرزمين حبس كردند. بين اين ژاندارم‌ها يكي به اسم «اوجي» آذري‎زبان بود ـ اين سرباز شب‌ها براي اقامه نماز به ايوان صحن مي‌آمد و پشت «حاج‌ميرزا يعقوب جنيدي كه دايي مادرم بود، نماز مي‌خواند؛ بنده نيز پس از اقامه نماز جماعت دعا مي‌خواندم بنابراين «اوجي» با بنده دوست شده بود و اگر شبي براي اقامه نماز نمي‌رفتم فرداشب علت غيبتم را سؤال مي‌كرد، «اوجي» پس از ديدن وضعيت بنده آب آورد و صورتم را شست و دلداري داد. مادرم زني بود كه اگر مي‌خواست چادر يا لباسي براي خود بخرد، بعد از اذان مغرب به بازار مي‌رفت تا كسي او را نبيند؛ وقتي خبر دستگيري من را به مادرم دادند، او چادرش را به سر كرد و راه افتاد كه به سمت پاسگاه‌ بيايد. در ميانه راه با «حاج سيدمحمدعلي طباطبايي» برخورد كرد. سيد وقتي ماجرا را فهميد با اصرار زياد، مادر را روانه منزل كرد و خود به پاسگاه آمد تا مرا ضمانت كند. سيد زماني كه با غفاري‌ رئيس پاسگاه روبه‎رو شد، گفت: "نوحه‌خوان ما را چرا دستگير كرده‌ايد؟" سپس او با رئيس پاسگاه صحبت كرد؛ در نتيجه رئيس پاسگاه گفت: "فقط به يك شرط ضمانت شما را مي‌پذيرم و آن هم اين است كه نگذاري تقي علايي روز عاشورا نوحه‌خواني كند و پس‎فردا هم خودش را به پاسگاه تسليم كند؛ چون علاوه بر اينكه ما موضوع را گزارش داده‌ايم، سازمان امنيت در جريان فعاليت‌هاي تقي قرار دارد". * ديوارهاي بازار پيشوا از نداي «مرده بادا يزيد» به‎لرزه درآمد روز عاشورا در خانه بودم؛ دلم مي‌خواست در هيئت عزاداري اباعبدالله عليه السّلام شركت كنم اما در اين صورت بدقولي مي‌شد؛ ساعت 10 صبح يكي از بچه‌ها آمد و گفت: "هيئت آمده بيرون چرا نمي‌آيي؟!" گفتم: "از من تعهد گرفته‌اند و سيد هم بدقول مي‌شود" بالاخره دوستان دست مرا گرفتند و به هيئت بردند. رئيس پاسگاه نزديكي هيئت ايستاده بود و قرار شد دوستان دور من را بگيرند تا اگر مأموران خواستند مرا دستگير كنند، زود فرار كنم. روي چهارپايه رفتم و گفتم: اين نوحه را تكرار كنيد: "شيعيان حسين مردانه باشيد؛ در عزاداريش جانانه باشيد؛ نعره از دل كشيد؛ همچو حرّ رشيد؛ زنده بادا حسين‌، مرده بادا يزيد" قسمت عقب دسته عزاداري نيز مي‌گفتند: "كشته گشت و نداد او دست بيعت؛ هيهات، تن دهيم ما به اين ذلت؛ نعره از دل كشيد؛ همچو حرّ رشيد؛ زنده بادا حسين‌، مرده بادا يزيد". وقتي مي‌گفتم: «مرده بادا يزيد!»، با دست طوري اشاره مي‌كردم كه همگان مي‌فهميدند كه منظور من از «يزيد» همان شاه خائن است و عزاداران با چنان حرارتي پاسخ مي‌دادند كه در و ديوار بازار مي‌لرزيد. * دستگيري امام(ره) خون مردم را در 15 خرداد به‎جوش آورد قرار بود روز يازدهم محرم خود را به پاسگاه معرفي كنم، اما نرفتم. معمولاً مردم پس از عاشوراي حسيني و روز دهم محرم ديگر عزاداري گسترده‌اي ندارند اما مردم پيشوا دو روز عاشورا دارند؛ يكي روز دهم محرم و ديگري 12 محرم و سومين روز عزاي امام حسين عليه السّلام را روز «بني‌اسد» مي‌ناميم؛ در آن روز عزاداران امام حسين ‌عليه السّلام و شهداي كربلا واقعه آمدن طايفه بني‌اسد را براي دفن شهداي كربلا به نمايش مي‌گذارند. اين نمايش تأثير زيادي در راهپيمايي تاريخي مردم پيشوا به سوي تهران داشت‌. گروهي با لباس‌هايي به شيوه اعراب‌ با بستن چفيه بر سر، عبا بر دوش‌ و كوزه آب در دست در خيابان‌ها حركت مي‌كنند. دسته‌هاي سينه‌زني نيز آن هيئت را همراهي مي‌كنند. در دست برخي از اعضاي دسته بني‌اسد، بيل يا كلنگ است‌. گاهي به عربي جمله‌هايي مي‌گويند، اما در حالت سكون و حزن‌، آنان بيشتر اين نوحه را سر مي‌دهند: "بني‎اسد، بني‎اسد، بيا رويم‌، بيا رويم براي دفن شاه دين" و ادامه مي‌دهند: "بني‌اسد بياييد؛ سدر و كفن بياريد؛ جسم حسين برداريد" آن‎گاه بيل‌ها، كلنگ‌ها و پرچم‌هاي رنگي به اهتزاز درمي‌آيد. صحنه كربلا در صحن امام‌زاده جعفر(ع‌) به ظهور كشيده مي‌شود؛ بني‌اسد به ميدان جنگ مي‌رسند و بعد از برخورد با جنازه‌ها، به علت جراحات وارده‌، قادر به شناسايي آنان نيستند. در اين بين‌، از گوشه‌اي از صحرا اسب‌سواري مي‌آيد، برابر طايفه بني‌اسد مي‌ايستد، به منبر مي‌رود و دوباره حادثه كربلا را روايت مي‌كند؛ او تمام شهيدان را نام مي‌برد و بني‌اسد نيز آنها را به خاك مي‌سپارند. روز بني‌اسد مصادف با روز 15 خرداد 1342 بود؛ ساعت 7 صبح «حاج‌عباس رحيمي» در منزل را زد؛ بنده ابتدا فكر كردم مأموران ژاندارمري هستند؛ به محض رسيدن به پشت در، حاج‌عباس گفت: "در را باز كن؛ عباسم" در را باز كردم؛ او ادامه داد: "ديشب عده‌اي به منزل حضرت امام خميني در قم ريختند و ايشان را شبانه از خانه به تهران آورده‌اند؛ عده‌اي نيز به خاطر ممانعت از دستگيري امام خميني پس از درگيري با مأموران شاه كشته شدند". با شنيدن اين خبر فوراً آماده شدم و از خانه بيرون رفتيم. در حسينيه مرحوم «حاج غلامعلي رحيمي» روضه ‌خواندم. پس از مدتي عزاداران به سوي صحن امام‌زاده جعفر(ع‌) حركت كردند. هيئت از داخل بازار گذشت‌؛ تعدادي از مأموران ژاندارمري و رئيس پاسگاه پابه‎پاي دسته در حال حركت بودند؛ هنوز موضوع خبر دستگيري امام منتشر نشده بود و بنده اين نوحه را خواندم: «نداي ما نداي يزدان بود؛ شعار ما، شعار قرآن بود؛ ما كجا بيعت، تن به اين ذلت؛ با خون خود امضا كنيم اين دين و قرآن؛ مظلوم حسين‎جان؛ مظلوم حسين‎جان» عزاداراني كه از عقب دسته حركت مي‌كردند، نيز مي‌گفتند: «من عهد و پيمان با خدا ببستم، دادم به راه حفظ دين دو دستم؛ اين بود شعارم، باشد افتخارم؛ مظلوم حسين‎جان، مظلوم حسين‎جان». قرار شد پس از عزاداري «حاج‌حسن مقدس» قضيه قم و دستگيري حضرت امام خميني(ره) را به مردم اعلام كند؛ او پشت بلندگو رفت و گفت: "امروز ما به دو عنوان عزاداريم؛ يكي عزاي امام حسين عليه السّلام و ديگري اينكه مأموران شاه شب گذشته به منزل امام خميني رفته و ايشان را دستگير و به تهران آورده‌اند؛ عده‌اي از مردم قم نيز در اين مورد شورش كرده و توسط مأموران شاه كشته شدند؛ بنابراين هركسي دلش مي‌خواهد قدم در اين راه بگذارد، اكنون به خانه برگردد و بعد از ظهر ساعت يك براي آزادي آقا در صحن آماده حركت به سوي تهران باشند". * از آغاز حركت مردم پيشوا تا شهادت 70 نفر از مردم در باقرآباد ساعت 2:30 سينه‌زنان از صحن امامزاده جعفر(ع) به طرف پل حاجي، قلعه‌سين حركت كرديم؛ تمام مردم با اين ايمان و يقين راه در پيش گرفته بودند؛ از پل كارخانه قند نيز عبور كرديم؛ جمعيت رو به افزايش بود؛ در طول مسير زنان و مردان زيادي و حتي پيرمرداني از جمله مشهدي حسن جعفري قصاب، حاج‌رحيم قاليباف و پيرمردان قديمي به ما پيوستند. نزديكي موسي‌آباد رسيديم؛ ايستاديم تا جامانده‌ها به ما برسند و مبلغي هم جمع‌آوري كرديم تا عده‌اي به شهرري بروند و غذا و مكاني براي جمعيت تدارك ببينند. به اول جاده پوئينك رسيديم از آنجا تا باقرآباد يك كيلومتر راه است؛ در واقع با آن جمعيت نزديك 15 هزار نفري 22 كيلومتر راهپيمايي كرديم؛ و موقع اذان مغرب به باقرآباد رسيديم. بين فلاسفه بحثي بين عقل و عشق وجود دارد. بعضي مي‌گويند عقل مقدم بر عشق است و برخي ديگر معتقدند عشق مقدم بر عقل است. به نظر من عشق مقدم بر عقل است. زيرا گاه عشق، عقل را غافلگير مي‌كند. عشق كاري مي‌كند كه عقل بعد از 40 سال مي‌گويد: "چه‎كاري كردي!" عقل در آن زمان مي‌گفت: "بازاري‌هاي تهران، دانشگاهي‌ها، حوزه‌هاي علميه، شهرهاي بزرگ چه‌كار مي‌كند؟ اگر آنها قيام كردند شما هم قيام كنيد؛ اما عشق مي‌گفت: "وظيفه خودت را انجام بده؛ هركس هرچه مي‌خواهد انجام دهد". ما عاشق راه‌مان بوديم و همين باعث شد كه تمام كساني كه همراه ما بودند، از باقرآباد برنگردند و تا جايي رفتند كه تير به سينه‌هايشان اصابت كرد؛ عده‌اي شهيد و مجروح شدند و مردم ناچار عقب‌نشيني كردند. نيروهاي نظامي روي پل باقرآباد ايستاده بودند؛ با اين حال جمعيت با همان صلابت پيش رفت‌، تا به پل رسيديم؛ علي‌رغم هشدارهاي پي‎درپي نيروهاي نظامي‌، جمعيت همچنان به سوي پل در حركت بود و هر لحظه متراكم‌تر مي‌شد. سرهنگ بهزادي فرمانده نيروهاي نظامي‌ وقتي ديد كه هشدارهايشان نتيجه‌اي ندارد، خودش پا پيش گذاشت‌ و با صداي بلند گفت: "چه‎كسي رئيس شماهاست‌؟" و پاسخي نشنيد. دوباره سؤال خود را تكرار كرد. در اين لحظه «سيدمرتضي طباطبايي» قدمي جلوتر گذاشت و گفت: "اين جمعيت رئيسي ندارد. همگي به تهران مي‌روند تا براي آزادي مرجع تقليدشان حضرت آيت‌الله خميني تحصن كنند". سرهنگ بهزادي گفت: "من دستور آتش دارم؛ به مردم بگوييد برگردند و نمي‌گذارم از پل باقرآباد عبور كنيد". شهيد عزت‌الله رجبي جوان رشيدي بود كه آن زمان پسر 20روزه‌اي به نام علي داشت؛ او گفت: "اگر ما مي‌خواستيم برگرديم تا اينجا نمي‌آمديم". سرهنگ بهزادي دستور آتش داد؛ جمعيت به صف ايستاده بودند؛ سيد مرتضي طباطبايي و عزت‌الله رجبي از نخستين شهداي اين قيام بودند؛ من صف دوم و پشت چاه‌هاي قديمي ايستاده بودم؛ خيلي از مردم كه در صف اول بودند تير خورده به شهادت رسيدند. * پيكرهاي شهدا و مجروحان 15 خرداد را با كاميون از باقرآباد خارج كردند حدود 70 نفر شهيد و 120 نفر مجروح شدند؛ دست مرحوم «حاج‌احمد جنيدي» نيز در آنجا تير خورد؛ مأموران چند دقيقه‌اي تيراندازي كردند و لحظه‌اي آرام گرفتند؛ هوا تقريباً تاريك بود؛ خودمان را به مجروحان و شهدا رسانديم؛ مرتضي مهابادي شهيد شد و برادرش رضا بر اثر اصابت سرنيزه فرق سرش شكافته شده بود كه سال گذشته به رحمت خدا رفت. سيدحسن طباطبايي در گوشه‌اي پاي خود را در آغوش گرفته بود؛ خود را به او رساندم از احوالاتش پرسيدم و او گفت: "پايم تير خورده است" پاي سيدحسن طباطبايي را بستيم كه خونش بند بيايد زير بغل او را گرفتيم آورديم لب خيابان تا به عقب برگردانيم. هوا تاريك شده بود و مأمورين ما را زير نظر داشتند و به طرف ما به صورت رگبار شليك مي‌كردند. ما سيد را همان لب خيابان رها كرديم و رفتيم داخل گندم‌زار پنهان شديم، من از داخل گندم‌زار مي‌ديدم كه ماشين‌ها را آوردند و شهدا و مجروحين را از روي خيابان و حاشيه گندم‌زارها جمع‌آوري مي‌كردند. آن‌ها نورافكن ماشين‌هاي نظامي را روشن كرده بودند و شهدا و مجروحين را داخل كاميون ارتشي مي‌ريختند كه براي معالجه مجروحان آنها را به بيمارستان فيروزآبادي شهرري بردند. در اين قيام سه اتوبوس و يك جيپ از تشكيلات ژاندارمري، يك اتوبوس از گروهان ورامين، به فرماندهي سرهنگ بهزادي از تهران و سرگرد كاوياني از شهرري به آنجا آمده بودند. از گندم‌زارهاي باقرآباد در حالي كه پايم مجروح شده بود، خود را به پيشوا رساندم؛ در شهر پيشوا حكومت نظامي برقرار بود؛ عده‌اي از مردم را دستگير كرده بودند و با كتك از آنها اعتراف مي‌گرفتند؛ چند نفر در اعترافاتشان اسم مرا برده بودند و حتي از 6 ماه قبل از قيام تمام برنامه‌هاي بنده را گزارش داده بودند. از پاسگاه پيشوا به سراغم آمدند و بنده نيز دستگير شدم؛ مأموران ژاندارمري 3 بار در پاسگاه از بنده بازجويي كردند و بنده فقط مي‌گفتم: "من با آنها نبودم" سپس مرا از پيشوا به پاسگاه ورامين منتقل كردند. * سروان هاشمي پس از توهين به امام دو پايش قطع شد من آن روزها جوان 28ساله‌اي بودم و هنور موي زيادي توي صورتم رشد نكرده بود؛ سروان هاشمي در پاسگاه ورامين روبه‏روي من ايستاد و با اهانت به بنده، خانواده‌ام و امام خميني(ره) موي صورتم را با دستش مي‌كند. من و «حاج‌حسن اردستاني جعفري» او را نفرين كرديم. سروان هاشمي غروب كه در حال بازگشت به منزل و سوار ژيان بود، ترمز ماشين دچار مشكل شد كه پس از تصادف دو پايش قطع شد. پس از اين ماجرا مادر وي به زندان شهرباني آمد و گريه‌كنان گفت: "از پسرم بگذريد، پسرم مي‌گويد مي‌آ‌يم دادگاه و از شما حمايت مي‌كنم". روز شنبه 20 خرداد سال 1342 بنده و آقاي محمدي را به ژاندارمري تهران بردند؛ اين ساختمان‌ مكان آسايشگاه مأموران ژاندامري و تشكيلات نطامي بود؛ سرهنگ بهزادي فرمانده نيروهاي نظامي‌ مرا براي بازجويي به داخل ساختمان تشكيلات فراخواند؛ از پله‌ها بالا رفتيم؛ داخل ساختمان سالني با عرض 9 موزائيك و طول 90 موزائيك بود كه در اطراف سالن اتاق‌هاي متعددي مشاهده مي‌شد. سرهنگ بهزادي در حال بررسي پرونده بنده بود كه سرلشکر اويسي رئيس ستادكل ژاندارمري كشور با جثه‌اي متوسط وارد ساختمان شد؛ در حالي كه مي‌خواست به اتاقش برود، از سرهنگ بهزادي سؤال كرد: "اينها كي هستند؟" سرهنگ بهزادي گفت: "يكي از عوامل 15 خرداد هستند" سرلشكر دستور داد تا ما را به اتاق وي ببرند. * بازجويي سرلشكر اويسي؛ سيلي محكمي كه مرا دور خودم چرخاند سرلشكر اويسي جايگاه بلندي در اتاقش داشت و بالاي سرش قاب عكس شاه و فرح مشاهده مي‌شد؛ دو طرف وي نيز، دو سه نفر به نگارش رويدادهاي روزانه مي‌پرداختند. سرلشكر اويسي در حالي كه خيلي عصباني بود، گفت: "پدر فلان‎شده‌ها! اعلي‎حضرت شما را صاحب نسق كرده و دهقان شديد؛ او تقسيم اراضي كرد و زمين‌دار شديد. حالا چوب برداشته‌ايد با او بجنگيد؛ پدرتان را درمي‌آورم و شما را به دريا مي‌اندازم" او پس از گفتن اين حرف‌ها پشت ميزش نشست. از روز 15 خرداد خواب و خوراك درستي نداشتم؛ در زندان هم كه بودم سربازان ژاندارمري باقي‎مانده غذايشان را به ما مي‌دادند، و نمي‌توانستيم بخوريم. شب‌ها خواب نداشتيم و همش چهارزانو مي‌نشستيم و به ديوار تكيه مي‌داديم و به اين فكر مي‌كرديم اگر ما را براي بازپرسي بُردند چه بگوييم. سرلشكر اويسي در ادامه گفت: "چند تا سؤال مي‌پرسم؛ اگر راستش را بگويي همين جا آزادتان مي‌كنم و اگر دروغ بگويي مي‌گويم الآن آن‎قدر تو را بزنند تا اعتراف كني". گفتم: "من تا حالا راست گفتم". او پرسيد: "اين جمعيتي كه از پيشوا حركت كردند از چه گروهي بودند؟ كشاورز بودند، بازاري بودند، فرهنگي بودند، جنبشي بودند، توده‌اي بودند، آيا فئودال‌ها نيز نقش داشتند؟ اين جمعيت از شهرهاي ديگر تهران هم بودند يا نبودند؟ شعارشان چه بود؟ رهبر اين جمعيت چه‎كسي بود؟ چه‎كساني اين جمعيت را راه‌اندازي كردند؟ چه‎كسي اين جمعيت را تغذيه فكري مي‌كرد؟ آخوندهاي شهرتان هم نقش داشتند؟ اگر نقش داشتند چه‎كساني بودند و چه مي‌گفتند؟ جمعيت چقدر بود و اكثريت از چه گروهي بودند؟ تو چه‎كار كردي؟" در پاسخ به اين‎همه سؤال او گفتم: "من قبلاً عرض كردم؛ من در ماجرا نبودم". سرلشكر اويسي پاهايش را جفت كرد از روي كرسي پايين آمد و چنان سيلي به صورتم زد كه يك دور، دور خودم چرخيدم و حالت تهوع گرفتم سپس مرا با لگد زد و گفت: "او را ببريد و آن‎قدر بزنيد تا حرف بزند". مأموران بنده را روي زمين كشيدند و روي تخت انداختند؛ «اوجي» نيز در آنجا بود با ديدنم گفت: "اگر مي‌دانستم با تو اين كار را مي‌كنند، در پاسگاه پيشوا تو را فراري مي‌دادم". به شدت بي‌حال بودم و «علي‌محمد محمدي» هم كنارم افتاده بود و من را نصيحت مي‌كرد. *شكنجه عاملان 15 خرداد از جمله شهيد طيب و رضايي ساعت 12 شب ژاندارم‌ها ما را به كماندوها تحويل دادند و آنها نيز ما را به اطلاعات منتقل كردند؛ در آنجا يك اتاقي بود كه فرش 12متري در آنجا پهن بوده و تخت بزرگي وسط اين اتاق گذاشته بودند؛ و اتاق كوچكي بود كه من و آقاي محمدي را به آنجا بردند. «سيدعلي كاشي» جوان 35ساله‌ كه از ميداني‌ها بود و شال سبزرنگي بر كمر داشت او هم آنجا بود و روبه‏روي ما «آقاي طيب حاج‌رضايي» را مي‌زدند؛ «طيب» كسي بود كه به دستور وي «محمد قمي» در 15 خرداد از دكان‌ها يك نيسان چوب جمع كرده بود تا به مردم بدهد. آن فردي كه «طيب» را شكنجه مي‌كرد، همزمان به «سيدعلي كاشي» مي‌گفت: "سيدعلي كاشي، بعد از اين نوبت توست". با گفتن اين حرف به قدري به «سيدعلي كاشي» فشار رواني وارد شد كه يك دفعه او از حال رفت؛ با لگد به در كوبيدم و گفتم: «سيدعلي كاشي مُرد» آنها در را باز كردند و 2 نفر از سربازان دست و پاي سيدعلي كاشي را گرفتند و بيرون بردند. «محمد قمي» را نيز رها كردند و ما را به زندان بردند تا بعداً بازپرسي كنند. * حضور آيت‌الله فلسفي در زندان شهرباني ساعت يك و نيم شب، ما را به بند 2 زندان شهرباني بردند؛ در بند را باز كردند. بوي تعفن و نجاست در آنجا پيچيده بود؛ مي‌خواستم بنشينم جايي براي نشستن نبود؛ پايمان را هرجا مي‌گذاشتيم روي دست و صورت زندانيان بود. حدود 700 نفر در آن بند زنداني بودند؛ با عده‌اي از ميداني‌ها، بازاري‌ها‌ و پيشوايي‌ها بودند و اكثر آنها به نام 15 خرداد در آنجا زنداني بودند. بنده و آقاي محمدي در گوشه‌اي از اتاق و همجوار با توالت رويمان پتو كشيديم و تا صبح آنجا نشستيم. در زندان شهرباني حدود 70 تا 80 نفر از علما از جمله آيت‌الله فلسفي زنداني بودند كه ملاقاتي با آنها نداشتيم. 2 نفر از پيشوا به زندان آمدند تا عليه من شهادت بدهند؛ يكي از آنها گفت: "تقي علايي به مردم گفته بود حدود 40 دختر را در خيابان بهارستان با تير زده‌اند؛ مردم پيشوا شما از آنها كمتر هستيد" در حالي كه بنده اصلاً چنين حرفي نزده بودم و در جريان اين موضوع قرار نداشتم. يك روز «حاج حسن اردستاني جعفري» ما را به بند خودش برد و به بنده اطلاع داد که بين كساني كه در بند 2 بودند اسامي 18 نفر از دانشجويان، بازاريان، بنده و خودش و هادي جعفري ـ آن زمان معلم بود ـ را نوشتند تا به جايي ديگر منتقل كنند. از صبح كه قرار بود اين كار صورت گيرد، هركسي حرفي مي‌زد؛ يكي مي‌گفت مي‌خواهند اين 28 نفر را به دريا بيندازند؛ ديگري مي‌گفت مي‌خواهند بكشند تا اينكه ساعت 12 ماشين را جلوي در بند 2 آوردند و ما را به شماره 4 زندان قصر منتقل كردند. * آيت‌الله طالقاني در زندان قصر تفسير قرآن مي‌كرد در آن بند از زندان قصر حدود 30 نفر زنداني بودند كه 11 نفرشان از سران نهضت آزادي از جمله آيت‌الله طالقاني، مهندس بازرگان، دكتر يدالله سحابي و فرزند وي عزت‌الله سحابي، حاج‌علي بابايي و دكتر شيباني‌ حضور داشتند كه حدود 7 ماه با اين گروه در زندان قصر هم‌خرج بوديم. در اين مدت صبح‌ها در ابتدا ورزش مي‌كرديم؛ نمازهاي جماعت به امامت آيت‌الله طالقاني برگزار مي‌شد؛ روزها تدريس و تحصيل مي‌كرديم؛ شب‌هاي جمعه آيت‌الله طالقاني سخنراني و سوره والنازعات و عبس را تفسير مي‌كرد. در اين ميان آقايان جعفري، محمد بسته‌نگار و مفيدي نيز مطالب ايشان را يادداشت مي‌كردند. شهيد طالقاني خيلي خوش‎برخورد بود و با عنوان «علايي‎جان» بنده را خطاب مي‌كرد. مهندس بازرگان در شب‌هاي شنبه روي مباحث جامعه‌شناسي، حقوق و تشكيلات صحبت مي‌كرد و دكتر يدالله سحابي مطالبي پيرامون فلسفه ارائه مي‌داد. سران نهضت آزادي جز نان چيزي از زندان نمي‌گرفتند و برنج و روغن و مواد غذايي را از منزل برايشان مي‌آوردند؛ روزهايي كه خرج با ما بود، خانواده جعفري برايمان برنج و روغن مي‌آورد تا غذا درست كنيم. البته به خاطر اينكه منزل آنها داخل تهران بود و مسير ما دورتر بود مقداري به آنها بدهكار شديم. بعد از چند روز كه به زندان قصر منتقل شده بوديم، پرونده ما را به دادگاه اول ارجاع دادند؛ حتي نوحه‌ها و شعرهاي بنده در پرونده ثبت شده بود؛ منتظر مشخص شدن وضعيت‌مان بوديم؛ يكي از مأموران به ما گفت: "اين دادگاه‌‌ها ساختگي است و دو نفر از پيشوايي‌ها و ميداني‌ها را اعدام خواهند كرد" كه همين‌طور هم شد؛ «طيب حاج‌رضايي» و «اسماعيل رضايي» را اعدام كردند. * ديدن خواب امام خميني(ره) مرا از غم زندان رهايي بخشيد دادگاه محاكمه ميداني‌ها با همان چارچوب براي ما تشكيل شد؛ 3 ماده براي ما گرفته بودند كه بنابر ماده 70 كساني كه عليه امنيت كشور اقدام كنند، اعدام مي‌شوند؛ بنابر ماده 25 كساني كه عليه رژيم شاهنشاهي قيام كنند و قيام‌شان مؤثر واقع شود، اعدام مي‌شوند؛ بنابر ماده 3 يا 5 كساني كه در زمان حكومت نظامي از يك نفر تا 3 نفر را عليه حكومت بشورانند از يك سال تا 5 سال زنداني مي‌شوند. دادستان در زماني كه دادخواست را مي‌خواند، روي ما 4 نفر خيلي فشار آورد و به بنده عنوان «متهم رديف اول» را مي‌داد. در زنگ تنفس دادگاه به آقاي جعفري گفتم: "مثل اينكه اينها مي‌خواهند دو نفر از ما را اعدام كنند قطع به يقين من جزو يكي از دو نفر هستم. امروز در دادگاه جرم شما را هم به گردن مي‌گيرم تا شما آزاد شويد". در نتيجه دادگاه اول ما را محكوم به اعدام كرد. بنده را از زندان قصر براي بازجويي به لشكر گارد منتقل كردند؛ به قدري بنده را تحت فشار قرار دادند تا اسم دو نفر از دوستان در پيشوا را آوردم تا بيايند و شهادت بدهند بنده در 15 خرداد در معركه نبودم. در زندان قصر با خود گفتم: "اگر اين دو نفر را از پيشوا بياورند، اين دو نفر كه نمي‌دانند من چه اعترافاتي كرده‌ام. ملاقات ممنوع هم كه هستم و نمي‌توانم به پيشوا پرواز كنم و به آنها بگويم چه حرفي بزنيد" با ناله و گريه متوسل به امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشريف شدم. يك لحظه خوابم برد؛ در خواب ديدم حضرت امام خميني(ره) از در وارد شدند؛ ما زنداني‌ها در دو طرف راهرو ايستاده بوديم. آقا نزد من رسيدند به ايشان سلام كردم و گفتم: "آقا اين ملعونين چه از جان ما مي‌خواهند چرا ما را رها نمي‌كنند تا برويم مگر ما چه گفتيم آخر اين زنده باد خميني اين‎قدر گرفتاري دارد" امام(ره) دستشان را به طرف در نشانه گرفتند و فرمودند: "راه را باز كردم تا بروي" خيلي منقلب شدم؛ اهل گريه نبودم اما خيلي گريه كردم و اميدوار بودم كه فرجي در كارم ايجاد خواهد شد. * سه روز روزه براي يافتن راهي براي نجات سه روز روزه گرفتم تا خداوند مرا كمك كند؛ غروب بود، در حياط لباس مي‌شستم و همزمان باران مي‌باريد. بچه‌ها در اتاق مي‌گفتند: "علايي بيا افطار كن" يكي از پاسبان‌ها دزدكي مرا زيرنظر داشت؛ او به بهانه شستن دست‌هايش نزديك شير آب شد و به بنده گفت: "اگر پيام براي خانه عمه‌ات داري بده تا من بگويم" به او گفتم: "من 11 ماهه با تو هستم اما تو به من نگفتي عمه من را مي‌شناسي" او در حالي كه مراقب اطرافش بود ادامه داد: "مگر عمه‌ات زهراخانم مادر حسن آقا و همسر كرباسيان نيست؟" گفتم: "چرا" گفت: "من مستأجر منزل عمه‌ات هستم پيامت را بگو!". حرف‌هايي را كه بايد به آن دو نفر كه «محمود هاديان» و «محمدحسن جنيدي» بودند، منتقل مي‌كردم، به پاسبان گفتم تا او آنها را توجيه كند. آن شب مادرم در منزل عمه زهرا بود؛ پس از شنيدن اين پيام‌ها شبانه به آن دو نفر پيام را مي‌رساند؛ 2 روز بعد هردوي آنها را به دادرسي ارتش لشکر گارد آوردند؛ سرهنگ اختراعي و دولو قاجار و چند نفر ديگر وارد شدند. سرهنگ دولو قاجار از محمود هاديان پرسيد: "تو ميراب آبي؟" او گفت: "جناب سرهنگ، تلفن پيش شماست با ژاندارمري پيشوا تماس بگير و بگو محمود و عباس هاديان ميرآب آب هستند يا نيستند". برادرم عباس ميراب است و من فرمانبر وي هستم. سرهنگ دولو قاجار ادامه داد: "تو كي علايي را خبر كردي؟" هاديان پاسخ داد: "داداشم به من گفت برو در خانه علايي بگو برود بند سيد عبدالله را از حاج‌محمد حسين جنيدي آب بگيرد تا امشب باغش را آب بدهد؛ ساعت 4 بعدازظهر در خانه علايي رفتم فكر نمي‌كردم علايي خانه باشد چون همه مردهاي پيشوا به باقرآباد رفته بودند تا در را زدم علايي پشت در آمد و پيغام را دادم". محمود هاديان تمام كلماتي را كه سفارش كرده بودم، بيان كرد و در ادامه «محمدحسن جنيدي» هم اين موضوع را تأييد كرد البته بنده را با اين شواهد آزاد نكردند اما كمك زيادي به من شد تا از اعدام نجات پيدا كنم. * ترور «كِندي» در آمريكا؛ تزلزل رژيم شاه و رهايي زندانيان سياسي در دادگاه دوم تقاضاي تجديدنظر كرديم؛ دادستان دادگاه گفت: "تقي علايي براي آخرين بار از خود دفاع كند" آخرين دفاع را كردم و دومين نفري كه مي‌خواست دفاع كند، تلفن دادستان به صدا درآمد؛ او تلفن را پاسخ داد و سپس به صورت مخفيانه و درگوشي حرف‌هايي به افسرانش زد؛ در اين فاصله‌ها ما را از اتاق بيرون كردند و دادگاه تعطيل شد. منتظر خبر بوديم كه چه بر سرمان خواهد آمد؛ آنها مي‌خواستند دو نفر از ما را اعدام كنند كه خبر دادند «جان اف. كندي» رئيس جمهور آمريكا ترور شد؛ با شنيدن اين خبر تزلزلي در اركان رژيم شاه اتفاق افتاد به طوري كه فرداي همان روز به ما و تعداد زيادي از زندانيان سياسي گفتند: "اعلي‌حضرت شما را بخشيد؛ تعهد و ضمانت بدهيد كه ديگر در كار سياسي دخالت نكنيد". از زماني كه آزاد شديم تا پيروزي انقلاب اسلامي با ژاندارمري و سازمان امنيت درگير بوديم؛ به عنوان مثال يك روز با تعدادي از دوستان نشسته بوديم به آنها گفتم: "خدا رو شكر علت زندان رفتنم به خاطر شعار زنده باد خميني بود". فرداي آن روز يك نامه آمد و مرا به سازمان امنيت فراخواند. سرگرد غفاري مسئول سازمان امنيت ورامين به بنده گفت: "اين روزها چه گفته‌اي؟" گفتم: "حرف خاصي نگفته‌ام" سپس حرفي را كه در جمع دوستان زده بودم، تكرار كرد؛ سرگرد غفاري ادامه داد: "بلند شو برو اما اين را بدان هرجا 5 نفر نشسته باشند يك نفرشان از ماست". * بعد از پيروزي انقلاب منافقين 25 بار مرا تهديد كردند پس از پيروزي انقلاب اسلامي با منافقان درگير بودم؛ حدود 25 نامه از طرف منافقان به دست من ‌رسيد كه بنده را تهديد به اعدام و قتل كرده بودند. يك بار در نيمه‌هاي ‌شب باغچه را آبياري مي‌كردم كه تيري به سمت من شليك شد اما به من اصابت نكرد و حتي چندين بار در خيابان‌ها مورد هجوم منافقان قرار گرفتم. با آغاز جنگ تحميلي فرزندانم به جبهه‌ها رفتند؛ يك روز امام جمعه اهواز گفت: "از ملت ايران تقاضا داريم ما را تنها نگذاريد" بلند شدم، لباس‌هايم را پوشيدم؛ همسرم گفت: "كجا مي‌خواهي بروي، محمد و عباس در جبهه هستند" به او گفتم: "امروز ما را دعوت كرده‌اند كه مقابل يزيديان بايستيم" به دوكوهه رفتم؛ در روز اول كه به آنجا رسيدم 5 هزار نيرو در آن منطقه حضور داشت و در طول يك هفته 100 هزار بسيجي و رزمنده از دوكوهه عازم جبهه‌ها شدند. همه آنها به عشق امام خميني(ره) به جبهه كشيده شده بودند. بنده در دوكوهه مجروح شدم كه حجت‌الاسلام محمودي امام جمعه ورامين نيز در آنجا حضور داشت؛ آن شب يك لحظه به آن دنيا رفتم و برگشتم. من توفيق شهادت نداشتم‌،‌ اما پسر بزرگم «محمد» در حالي كه 5 فرزند داشت، به جبهه رفت و با مسئوليت پشتيباني لشكر كردستان در جوان‌رود، كرمانشاه و بازي‏دراز به شهادت رسيد. * امام فرمود: "آمريكا را زير پا مي‌گذاريم" و همين‎گونه شد بنده معتقدم روي زمين يك دسته اهل نجات هستند كه اسلام را پياده مي‌كنند و راه پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را مي‌روند و بقيه بي‌خودي معطل‌اند و دستشان خالي است. هيچ فرقه‌اي و صنفي غير از حضرت امام(ره) نتوانست انقلاب اسلامي را به پيروزي برساند زيرا مردم از ظلم خسته شده بودند و زماني كه صداي امام از قم بلند شد كه به داد اسلام برسيد، مردم دور ايشان جمع شدند چون پيام و هدف ايشان الهي بود. ما به خاطر تبعيت از دستورات امام خميني(ره) پيروز شديم، امام فرمودند: "‌ما آمريكا را زير پا مي‌گذاريم، آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند" ما اكنون از آمريكا عبور كرديم و او در چنگال ما له شده است. * دولت‌هاي اصلاحات و سازندگي انقلاب اسلامي را عقب انداختند متأسفانه در دولت‌هايي كه در جمهوري اسلامي ايران روي كار آمدند، از دولت هاشمي رفسنجاني و خاتمي راضي نيستم زيرا اين دو نفر انقلاب ما را عقب انداختند و رشد و پيشروي كه بايد انقلاب ما مي‏داشت، در دوران اين دو نفر صورت نگرفت؛ خاتمي اغفال شد و مدتي ما را از انرژي اتمي محروم و آن را تعطيل كرد. بنده در هر دو دوره رياست جمهوري آقاي احمدي‌نژاد به او رأي دادم. در دوره اول از او راضي بودم اما اخيراً احساس مي‌كنم در در دستگاه وي افرادي هستند كه به عناوين متعدد مغلطه مي‌كنند تا رياست جمهوري از گردونه آنها بيرون نرود و زمينه‌سازي و القائات مي‌كنند تا با يك راه و روش سياسي بعضي افراد را به طرف خودشان بكشند در حالي كه اين افراد به حيثيت احمدي‌نژاد لطمه مي‌زنند. مسلمان هستم، اگر هرجا بميرم بنده را در قبرستان مسلمانان دفن مي‌كنند. هرجا هم بروم مي‌گويم مسلمان ايراني هستم؛ نمي‌گويم كه مكتب ما مكتب ايراني است. امام خميني(ره) 40 سال تلاش كردند تا بگويند نهضت ما نهضت اسلامي است حالا يكي پيدا شده كه مي‌خواهد القا كند مكتب ما ايراني است؟ او اخيراً با ادعاي اينكه ظهور صغري نزديك است، مي‌خواهد افكار عمومي را پريشان كند در صورتي كه پيامبر عالي‌قدر اسلام فرمودند: "ظهور فرزندم مهدي را جز خداوند كسي نمي‌داند" ما بايد براي ظهور دعا كنيم اما نمي‌توانيم زمان آن را تعيين كنيم اين حرف‌ها اصلاً به او ربطي ندارد كه دخالت كند. * مردم هميشه حامي ولايت فقيه و انقلاب اسلامي هستند اين اميد در دل ما هست كه مردم ايران روشن هستند و مي‌دانند نهضت امام خميني(ره) اكنون به جهان صادر شده است و مي‌دانند درخت انقلاب ميوه مي‌دهد و مردم در حماسه 9 دي و 22 بهمن نشان دادند كه حامي ولايت فقيه و انقلاب اسلامي هستند. آمريكا از رهبر ما مي‌ترسد،‌ اگر رهبر روزي بفرمايند از 15 سال به بالا اسلحه به دست بگيريد، 20 ميليون آماده جنگ مي‌شوند. فرزند من بيشتر از اينكه به حرف من گوش بدهد، گوش به فرمان امام خامنه‌اي است زيرا ايشان به همه عزت و شخصيت داده است. ولي‌ فقيه دل‌ها را جذب و عاشق كرد و اگر ما ولايت فقيه و رهبر نداشتيم به اين نقطه نمي‌رسيديم و دنيا نيز به اين نتيجه رسيده است كه هيئت نخبگان مصري به ايران آمده بودند. * كشورهاي اروپايي روزي دستشان را به‎سوي مملكت اسلامي ما دراز خواهند كرد اكنون بحرين، ليبي، عربستان و يمن شاهد انقلاب‌هايي هستند كه تمام اينها از پرتو نور امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي بوده است. از 32 سال گذشته شخصيت‌هاي بزرگي مانند مطهري، بهشتي و 72 نفر از بهترين شاگردان امام، رجايي و باهنر و بازاري‌ها و علما و آيت‌الله مدني، آيت‌الله اشرفي اصفهاني و آيت‌الله دستغيب شيرازي را ترور كردند اين اتفاق‌ها در اين كشورها نيز رخ مي‌دهد تا انقلابي پايدار داشته باشند. هركسي يك قدم از راه شهدا و رهبري فاصله بگيرد، شكست مي‌خورد؛ ايران پاي خود را به قله‌اي گذاشته است كه روزي كشور‌هاي اروپايي دستشان را به سوي ما دراز خواهند كرد زيرا ما حسيني و علوي هستيم و اسلام ناب و حقيقت در مملكت ماست. انتهاي پيام/*

[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]
 
رییس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی ورامین:

قیام 15 خرداد سال 42 مردم ورامین سند افتخار این دیار است

ورامین – رییس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی شهرستان ورامین گفت : قیام خونین 15 خرداد مردم شهرستان ورامین در سال 42 سند افتخار مردم این دیار است و باید این روز بدرستی گرامی داشته شود.

قیام 15 خرداد سال 42 مردم ورامین سند افتخار 
این دیار است

حجت الاسلام ' سیدمحسن محمودی ' روز شنبه در جلسه شورای فرهنگ عمومی شهرستان ورامین كه با محوریت گرامیداشت یوم الله 15 خرداد در محل فرمانداری شهرستان برگزار شد، افزود : مردم ورامین باید به این حركت و قیام افتخار كنند و با جان و دل در راه نگاه داشتن ارزش های این روز تلاش كنند.

وی اظهار داشت: برنامه ریزی مسئولان باید به گونه ای باشد كه در هر مراسم و یا نمایشگاهی كه به مناسبت های مختلف در ماه خرداد برگزار می شود، نشانی از قیام خونین مردم شهرستان ورامین وجود داشته باشد.

وی افزود: تمام اسناد، فیلم ها، عكس ها و خاطرات مربوط به این دوران باید جمع آوری و نگهداری شود تا بتوان ارزش های آن را به درستی به نسل های آینده انتقال داد.

وی گفت: برخی از كارخانه های موجود در شهرستان ورامین كه محصولات خود را به كشورهای دیگر صادر می كنند، می توانند با درج عناوینی از شهر ورامین و یا 15 خرداد، این حادثه و واقعه مهم و تأثیرگذار تاریخی را جهانی كنند.

محمودی اظهار داشت: برگزاری جشنواره تجلیل از چهره های ماندگار شهرستان ورامین در زمینه های قیام های مردمی علیه رژیم ستمشاهی نیز می تواند زمینه زنده نگاه داشتن یاد و خاطره قیام خونین 15خرداد مردم شهرستان ورامین را فراهم كند.

[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]

استان تهران - خبرگزاری مهر: قیام تاریخی 15 خرداد 1342 کفن پوشان شهرستان ورامین با شهادت هفت نفر و دهها مجروح بر روی پل باقرآباد همراه شد که تدفین غریبانه شهدا به صورت دسته جمعی در مسگرآباد، مظلومیت این شهدا و ظلم شاهنشاهی را به اثبات رساند.

به گزارش خبرنگار مهر در ورامین، شهادت هفت شهید این قیام خونین که طلیعه ای برای پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود، آنچنان تاثیرگذار بود که هنوز یاد و خاطره آنها را پس از 48 سال زنده نگاه داشته است اگرچه چند مفقودالاثر نیز در این قیام خونین بر جای ماند که تا امروز سرنوشت آنها معلوم نشده است.

در این مجال کوتاه سعی شده تا زندگی، شهادت و پس از شهادت این هفت شهید جوان در 15 خرداد 1342 ورامین بررسی شود و یاد و خاطره همیشه جاودان آنها مرور شود.

شهید سید مرتضی طباطبایی رفیعی (سید شهیدان 15 خرداد ورامین)

شهید طباطبایی در سال 1308 در خانواده مذهبی در روستای "محمد آباد عربها" از توابع بخش جوادآباد دیده به جهان گشود. پدرش حاج سید رضا طباطبایی از کودکی، فرزند را به مکتبخانه "حاج شیخ فتح الله صانعی" فرستاد که آن سالها در محمد آباد سکونت داشت.

شهید طباطبایی دروس مدرسه را نیز تا ششم ابتدایی قدیم گذراند و در امور مذهبی و فرهنگی به خصوص ایام محرم و صفر و ماه مبارک رمضان نقش مهمی در برپایی مراسم ها داشت و ادعیه ماه مبارک رمضان را برای عموم در مسجد قرائت می نمود.

شهید طباطبایی در دعای افتتاح وقتی به جمله "قتلا فی سبیلک فوفّق لنا" می رسید، دستها را به سوی آسمان بلند نموده و می گفت: خدایا شهادت در راه خودت را نصیبم کن.

وی از زندگی مشترکش دارای چهار فرزند به نامهای حسن، حسین، محسن و زینب است که این نامگذاری بیانگر عشق وی به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) است.

تلاش مستمر این شهید والامقام در رفع مشکلات کشاورزان منطقه، زبانزد بود که نمونه آن، اقدام از طریق بانک کشاورزی است که با گرفتن وام و حفر چاه عمیق در روستا جهت رفع مشکلات آب روستا در سال 41 تأثیر بسزایی داشت.

از نمونه کارهای انقلابی آن شهید نیز رفت و آمد به منزل امام خمینی (ره) و دیگر مراجع قم بود که در توزیع اعلامیه ها در سطح شهرستان ورامین، نقش کلیدی داشت.

آن شهید بزرگوار در حادثه خونین مدرسه فیضیه قم در فروردین سال 42 حضور داشت و به دست کماندوهای رژیم ستمشاهی ضرب و شتم و سخت مجروح شد.

آن شهید غیرتمند، در قیام 15 خرداد از روستای محمدآباد تا پل باقرآباد مشوق قیام کنندگان بود که در عصر خونین 15 خرداد در باقرآباد به دست جلادان رژیم پهلوی به شهادت رسیده و جنازه خونینش همراه دیگر شهدا توسط نظامیان به مسگرآباد منتقل و غریبانه به خاک سپرده شد.

سالها بعد، به خاطر اهانت رژیم به مقبره شهدای مسگرآباد که آنجا را زباله دانی کرده بودند با پیگیری خانواده، جسدی شناسایی و نبش قبر شده و پیکرش محرمانه در جوار بارگاه امامزاده ابراهیم (ع) محمد آباد عربها به خاک سپرده شد.

شهید عزت الله رجبی

شهید رجبی در سال 1312 در خانواده ای مذهبی از پدری متدین و کشاورزی سختکوش در "سناردک" از روستاهای کهن پیشوا دیده به جهان گشود.

وی از دوران نوجوانی با عشق و ارادت به ائمه معصومین علیه السلام در سخنرانی ها و مراسمهای مذهبی در صحن امامزاده جعفر (ع) حضور فعال داشته و در امر کشاورزی نیز به همراه برادران، کمک پدر بود.

فرزند غیرتمند و پرجوش و خروش مشهدی نصرالله، در زندگی مشترکش صاحب فرزندی به نام علی شد.

آن شهید بزرگوار با روحیه ظلم ستیزی نسبت به ظلم وارد شده به رعایای مظلوم ساکت نمی ماند و همیشه از آنها دفاع می کرد.

شهید عزت الله رجبی در قیام 15 خرداد 42، از صحن امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع) پیشوای ورامین همراه قیام کنندگان حضور داشت و شور و هیجان انقلابی او در تشویق جمعیت، تأثیر بسزایی داشت.

در حوالی باقرآباد نیز حرکت شجاعانه این شهید در جلوی جمعیت، عامل مهمی در استمرار حرکت قیام کنندگان بود.

آن شهید بزرگوار در غروب خونین 15 خرداد در باقرآباد در حالیکه پیشقراول جمعیت بود، هدف گلوله نظامیان شاهنشاهی قرار گرفت و در خون خود غلطید، به طوری که شهادت وی خشم مردم را برانگیخت و خروشی در قیام ایجاد نمود.

جنازه آن شهید بزرگوار به همراه دیگر شهدا توسط رژیم به مسگرآباد منتقل و غریبانه به خاک سپرده شد.

شهید امیر «هوشنگ» معصومشاهی

شهید معصومشاهی در سال 1314 در خانواده ای متدین در شهر ورامین دیده به جهان گشود و از سنین نوجوانی در برپایی سخنرانی ها و مراسم های مذهبی نقش به سزایی داشت.

عکس شش تن از شهدای قیام 15 خرداد 1342

این شهید بزرگوار همراه برادران خویش حاج غلامحسن، حاج غلامرضا و حاج محمد کمک پدر بودند و در رسیدگی به محرومان و مستصعفان فعالیت زیادی داشتند.

شهید معصومشاهی در شغل مغازه داری با شراکت برادرش حاج غلامرضا در رفع حاجات مردم نقش بسزایی داشت.

آن شهید غیرتمند در سفرهای زیارتی به مشهد مقدس، وجهی تقدیم آیت الله العظمی میلانی می کرد تا خرج طلبه ها و حوزه های علمیه شود.

آن شهید بزرگوار در قیام 15 خرداد از شهر ورامین با قیام کنندگان همراه شده و با عشق و ارادت وصف ناپذیر به اسلام و امام (ره) جمعیت را همراهی کرد از برادرش، حاج محمد معصومشاهی نقل شده که «وقتی در بین راه به شهید گفتند: اگر از اینجا برگردیم چه می شود؟ شهید فرمود: کوفی ها برگشتند، ما اهل کوفه نیستیم که برگردیم».

شهید معصومشاهی با سینه ای مالامال از عشق به مقتدای خویش خمینی کبیر (ره) در باقرآباد جلوی جمعیت با اصابت گلوله به قلبش در خون سرخ خویش غلطید و به شهادت نائل شد.

جنازه خونین آن شهید بزرگوار نیز توسط دژخیمان رژیم ستمشاهی به مسگرآباد منتقل شده و همراه دیگر شهدا، غریبانه به خاک سپرده شد.

شهید جعفر عرب مقصودی

شهید عرب مقصودی در سال 1314 شمسی در خانواده ای مذهبی و کشاورز، در روستای محمد آباد عربها دیده به جهان گشود. فرزند برومند مشهدی ابوالقاسم، از سنین نوجوانی با عشق و ارادت به اسلام و قرآن و اهل بیت علیهم السلام در امور مذهبی و فرهنگی، همراه شهید بزرگوار سید مرتضی طباطبایی بود.

شهید عرب مقصودی در امور کشاورزی نیز با سعی و تلاش و کوشش فراوان که زبانزد مردم روستای محمد آباد بود، درکنار پدر، در امرار معاش خانواده سهم بسزایی داشت.

آن شهید دارای پنج فرزند به نامهای داوود، محمدرضا، علی، فاطمه و زهرا شد.

شهید عرب مقصودی در قیام 15 خرداد از روستای محمد آباد عربها همراه قیام کنندگان شد و در این راه مقدس جهت اعتراض نسبت به دستگیری امام خمینی (ره) توسط رژیم پهلوی عازم تهران شد که در باقرآباد از ناحیه پا هدف گلوله جلادان شاه قرار گرفت.

با دستگیری و بازداشت وی توسط رژیم ستمشاهی، به جهت عدم رسیدگی به زخم وی در بازداشتگاه، زخم پایش تبدیل به کزاز شد که بعدا در بیمارستان فیروزآبادی شهرری به شهادت رسید جسد آن شهید بزرگوار توسط عمال رژیم پهلوی در مکانی نامعلوم به خاک سپرده شده و هنوز از مزار آن شهید بزرگوار اثری در دسترس نیست.

شهید مسیب مهابادی

شهید مهابادی در سال 1294 شمسی در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش "مشهدی محمد صادق" اهل روستای "قلعه نو کهنک" بود. آن شهید با جوانان انقلابی و شهید سید مرتضی طباطبایی ارتباط نزدیک داشت و این ارتباط، تا روز شهادت استمرار یافت.

شهید مهابادی در مراسم های دینی و فرهنگی حضوری فعالانه داشت و از طریق همرزمانش با مقتدای خویش آیت الله العظمی خمینی (ره) آشنایی پیدا کرد تا در راه تبلیغ انقلاب اسلامی ایران از تلاش و کوششی دریغ نکند.

این شهید، بعد از گذراندن خدمت سربازی ازدواج کرد و از این ازدواج دارای چهار فرزند به نامهای حسن، حسین، عباس و زینب شد.

شهید مهابادی در قیام 15 خرداد از حوالی پیشوای ورامین با عزمی راسخ، با قیام کنندگان همراه شد که در بین راه با عشق به مقتدای خویش، در باقرآباد به دست دژخیمان شاه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

جنازه خونین وی نیز مانند دیگر شهدا توسط جلادان رژیم پهلوی به مسگرآباد منتقل و غریبانه به خاک سپرده شد.

شهید ابوالقاسم اردستانی

شهید اردستانی در سال 1313 در خانواده مذهبی و متدین در روستای "کهنک" از توابع پیشوای ورامین دیده به جهان گشود. فرزند عزیز "مشهدی عباسعلی" از سنین نوجوانی در مراسم های مذهبی و فرهنگی حضور فعال داشت و با نوحه خوانی و ذکر مصیبت ائمه معصومین علیهم السلام در ماه های محرم و صفر و ماه رمضان و مناسبت های دیگر، دل ارادتمندان ائمه طاهرین را متوجه مظلومیت آن بزرگواران می کرد.

شهید در کنار برنامه های دینی، در کنار پدر، مددکار خانواده بوده و در امرار معاش خانواده، نقش فعالی داشت. وی بعد از گذراندن سربازی ازدواج کرد و دارای سه فرزند به نامهای اکبر، علی اصغر و کبری شد.

آن شهید بزرگوار، در قیام 15 خرداد 1342 با شور و حال وصف ناپذیری حضور یافت و در طی مسیر، با سابقه نوحه خوانی خویش، نوحه معروف (هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله) را با سوز عجیبی خواند و جمعیت قیام کننده، او را همراهی کردند.

آن شهید بزرگوار و دلباخته اهل بیت (ع) در باقرآباد به دست جلادان رژیم پهلوی هدف گلوله قرار گرفت و همچون یاران سیدالشهداء (ع) با چهره ای خونین به ملاقات حق شتافت و وی نیز در مسگرآباد به خاک سپرده شد.

شهید حسن خانی

شهید خانی در سال 1318 در روستای "جعفرآباد اخوان" از توابع شهر ورامین در خانواده ای مذهبی و متدین و سختکوش دیده به جهان گشود. فرزند مشهدی شمس علی، در کنار پدر در امرار معاش منزل حضور مؤثری داشت و در امور دینی و فرهنگی فعالیت می نمود.

آن شهید در قیام 15 خرداد ورامین حضوری فعالانه داشت و همراه قیام کنندگان، هدف گلوله کماندوهای رژیم پهلوی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل شد و از جسد این شهید اثری بدست نیامده و ظاهراً به دست رژیم، غریبانه در مسگر آباد به خاک سپرده شده است.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]

استان تهران - خبرگزاری مهر: قیام تاریخی کفن پوشان پیشوا، جوادآباد، ورامین و قرچک در 15 خرداد 1342 که موجب به خاک و خون کشیده شدن آنها توسط رژیم پهلوی بر روی پل باقرآباد شد طلیعه پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود.

به گزارش خبرنگار مهر در ورامین، فاجعه کشتار طلاب در مدرسه فیضیه قم در دوم فروردین 1342 که مصادف با شهادت امام صادق(ع) بود، طی بیانیه ای توسط دولت علم، به دعوای بین کارگران با مخالفان اصلاحات ارضی تعبیر شد.

امام خمینی (ره) نیز در واکنش به فجایع صورت گرفته در مدرسه فیضیه، طی بیانیه ای ضمن حرام دانستن تقیه، شاه دوستی را مترادف غارتگری و حمله به مراکز علم را ضربه زدن بر پیکر اسلام و قرآن معرفی کرد.

در چهلم شهدای فیضیه، امام خمینی (ره) اعلامیه ای صادر کرد و شاه را مسبب اصلی حوادث دوم فروردین اعلام کرد و در شهرهای مختلف ایران برای شهدای قم مراسم چهلم گرفته شد که به قدری این مراسم ها تأثیرگذار بود که رژیم مجبور به جلوگیری از برگزاری چنین مجالسی شد.

محرم 1342 و شروط شاه

ماه محرم فرا رسید و با توجه به فاجعه مدرسه فیضیه، پیش بینی می شد که محرم آن سال از سالهای گذشته متفاوت تر باشد.

امام که بعد از حادثه فیضیه فرصت نیافته بود با مردم سخن بگوید، تصمیم گرفت در محرم برای مردم سخنرانی کند و از طرفی ماه محرم بهترین فرصت برای افشای ماهیت استبدادی رژیم بود.

رژیم پهلوی نگران شد و اعلام کرد که وعاظ در سخنانشان باید سه شرط را رعایت کنند و از آن تخطی نکنند.

شروط رژیم پهلوی این بود که در مراسمات عزاداری علیه شخص اول مملکت سخن گفته نشود، علیه اسرائیل سخنی به میان آورده نشود و مرتب به گوش مردم نخوانند که اسلام در خطر است.

ساواک اعلام کرد که اگر این سه شرط رعایت نشود، اجازه برگزاری مراسم محرم را نمی دهد و با سخنرانانی که حول این سه محور سخن بگویند، برخورد جدی خواهد کرد.

امام در 13 خرداد 1342 همزمان با روز عاشورا، در نطق آتشینی دوران رژیم پهلوی را به دوران بنی امیه و بنی عباس و حمله رژیم به فیضیه را به واقعه کربلا تشبیه کرد، محرک آن را اسرائیل دانست و به شدت شاه را مورد حمله قرار داد.

روز عاشورا در تهران، عکسهای امام توسط تظاهرکنندگان بالا رفت و شعار «خمینی خمینی خدا نگهدار تو، ملت طرفدار تو» به گوش رسید و مردم در مقابل کاخ مرمر شعار "مرگ بر دیکتاتور" سر دادند.

وقایع روز عاشورا باعث شد که تزلزل ناپذیری و شهامت امام به مردم سرایت کند و مردم مثل گذشته از شاه نترسند.

شاه که خود را تحقیر شده می دید، روی به خشونت آورد و ابتدا بسیاری از روحانیون مبارز را دستگیر کرد سپس در یورشی شبانه در نیمه شب 15 خرداد 1342 به وسیله کامیونهای نظامی، خانه امام را محاصره کرده و ایشان را دستگیر و به تهران منتقل کرد.

در روز 15 خرداد، امام را در باشگاه افسران نگه داشته و در غروب آن روز به زندان قصر منتقل کردند.

قیام 15 خرداد 1342در قم، تهران و شیراز

مردم مبارز قم، قبل از همه شهرها متوجه دستگیری امام شدند، از این رو قبل از طلوع آفتاب در مقابل منزل ایشان در قم اجتماع کردند و از آنجا به همراه حاج آقا مصطفی خمینی به سمت صحن حضرت معصومه (س) به حالت اعتراض، راهپیمایی کردند، در صحن اجتماع باشکوهی ترتیب دادند، خواستار آزادی امام شده و شعارهایی بر علیه رژیم پهلوی سر دادند.

این شعارها توسط رژیم بی پاسخ نماند و تعدادی از تظاهرکنندگان با رگبار مسلسل مأموران، به طرز فجیعی به خاک و خون کشیده شدند؛ تظاهرات مردم قم تا بعدازظهر 15 خرداد ادامه داشت.

در تهران نیز مردم این شهر با شنیدن خبر دستگیری امام، بازار و دانشگاهها را تعطیل نموده و به عنوان اعتراض به خیابانها ریختند. مردم به رادیو تهران واقع در میدان 15 خرداد حمله کردند که با رگبار مسلسل مأموران به عقب رانده شدند که در درگیریهای مردم تهران با مأموران رژیم، تعدادی کشته و مجروح شدند.

در شیراز نیز مردم به خیابانها ریختند و خواستار آزادی امامشان شدند اما یکی از مهمترین شهرهایی که برای آزادی ایشان دست به تظاهرات و راهپیمایی زد، شهرستان ورامین بود.

قیام خونین کفن پوشان شهرستان ورامین

ورامینی ها که اغلب آنان دهقان و کشاورز و کارگر بودند، کفن پوش به سمت تهران حرکت کردند و هدف اصلی تظاهرکنندگان، آزادی امام خمینی (ره) و پیروی از امام در مخالفت با اعمال ضد دینی شاه بود.

مردم شهرستان ورامین، بعدازظهر روز 15 خرداد 42 به پل باقرآباد رسیدند اما متوجه شدند جاده توسط نیروهای نظامی بسته شده است.

علیرغم هشدار نیروهای نظامی، مردم به حرکت خود ادامه دادند و مأموران نظامی که هشدار خود را بی نتیجه می دیدند، به سمت مردم تیراندازی کردند و کفن پوشان ورامینی را به خاک و خون کشیدند.

آمار دقیق کشته شدگان قیام 15 خرداد هرگز مشخص نشد، به طوری که این آمار از چهار تا 15 هزار نفر ذکر شده است.

خبر قیام مردم ایران در 15 خرداد 1342 در داخل و خارج کشور بازتاب گسترده ای داشت و بسیاری از طلاب و علمایی که خارج از کشور حضور داشتند، نسبت به قتل عام مردم ایران و دستگیری امام خمینی (ره) واکنش نشان دادند و خواستار آزادی امام خمینی (ره) شدند.

رژیم شاه برای جلوگیری از ادامه قیام ها و نهضت ها، شروع به دستگیری مسببین قیام در تهران و شهرستانها نمود و عوامل تحریک مردم را به اعدام و زندانهای طولانی محکوم کرد اما سرانجام مجبور شد بر اثر فشار علما و مردم، امام خمینی (ره) را بعد از 10 ماه، در فروردین 1343 آزاد نماید.

ویژگیهای قیام 15 خرداد 1342

از ویژگیهای مهم قیام 15 خرداد، مردمی بودن، اسلامی بودن و داشتن رهبری واحد آن است، چراکه تا قبل از 15 خرداد، چندین قیام و نهضت در ایران روی داد اما هیچکدام از آنها سه عنصر فوق را همزمان دارا نبودند. تنها قیامی که هم جنبه مردمی و اسلامی داشت و هم دارای یک رهبر واحد بود، قیام 15 خرداد 1342 بود.

البته رژیم پهلوی تلاش بسیاری کرد تا جنبه مردمی و اسلامی بودن قیام 15 خرداد را خدشه دار کند و در این راه از روزنامه ها کمک گرفت و دست به تبلیغات فراوان زد و اعلام کرد که بیگانگان در قیام 15 خرداد دست داشته اند اما با هوشیاری مردم و قاطعیت و رهبری امام این توطئه ها خنثی شد.

امام خمینی (ره) قیام 15 خرداد را نقطه عطف انقلاب اسلامی بیان کرد ولی کشتار بی رحمانه مردم در این روز، روح ایشان را متأثر ساخت به طوری که این روز را برای همیشه عزای عمومی اعلام کرد.

نتایج پرثمر قیام خونین 15 خرداد

قیام 15 خرداد تأثیرات شگرفی بر فعالیت مبارزان گذاشت، به طوری که به نقطه عطف پیروزی انقلاب اسلامی مبدل شد و می توان نتایج قیام را در موارد زیر خلاصه کرد:

1- دولت علم به خاطر عدم موفقیت در سرکوبی قیام 15 خرداد و جلوگیری از انتشار فجایع صورت گرفته در 15 خرداد مجبور به استعفا شد و جای خود را به حسنعلی منصور سپرد.

2- قیام 15 خرداد منجر به تشکیل انجمن های اسلامی شد، از فردای قیام 15 خرداد انجمن های اسلامی بازار، دانشجویان و دانش آموزان شکل گرفت و مدارس دین و دانش در نقاط مختلف کشور بوجود آمد.

3- پس از قیام 15 خرداد، رهبری مخالفان رژیم پهلوی به اسلامگرایان منتقل شد و نیروهای چپ و ناسیونالیست به انزوا کشیده شدند.
 
4- تا قبل از این قیام، مخالفان رژیم خواستار سرنگونی سلطنت نبودند و و روشهای اصلاح طلبانه را دنبال می کردند اما پس از قیام، خواستار سرنگونی رژیم شدند.
 
5- قیام باعث شد طرد نیروهای بیگانه و جلوگیری از نفوذشان در کشور به شکل پررنگ تری خود را نشان دهد.
 
6- این سرکوب، مخالفان رژیم بویژه جوانان را که دارای شور انقلابی بودند به سمت مشی مسلحانه سوق داد و می توان گفت که در واقع، مشی مسلحانه پس از قیام 15 خرداد 42 مطرح شد و مقبولیت یافت.
 
7- این قیام، مشروعیتی را که برای رژیم باقی مانده بود، از بین برد و پایگاه اجتماعی رژیم را متزلزل ساخت.
 
8- پس از قیام 15 خرداد 42 بحث تشکیل حکومت بر اساس اصول اسلامی مورد تأکید جدی قرار گرفت و مذهب در میان بسیاری از دانشجویان و تحصیلکردگان به عنوان مکتبی که اساس و راهنمای مبارزه محسوب می شد، مطرح شد.
 
9- قیام 15 خرداد سبب شد تا سکوت چندین ساله مردم شکسته شود و این خود مردم بودند که پس از قیام 15 خرداد وارد صحنه مبارزاتی شدند، در واقع قیام 15 خرداد باعث بیداری و بالا رفتن شعور سیاسی مردم شد و این امر باعث همراهی مردم با نهضت اسلامی شد.
 
10- سخنرانی امام در روز عاشورای 42 و قیام 15 خرداد سبب شد تا ابهت چندین ساله شاه شکسته شود. تا قبل از قیام 15 خرداد کسی حق انتقاد از شاه را نداشت اما پس از قیام، مردم و در رأس آنها روحانیت، جرأت انتقاد از شاه را بدست آوردند.
 
11- قیام 15 خرداد این دستاورد را به همراه داشت که ورود روحانیت و حوزه علمیه به مسائل سیاسی بیشتر شد و اگر تا آن زمان روحانیت برای ورود به مسائل سیاسی احتیاط می کرد، پس از قیام، دیگر احتیاط معنایی نداشت.
 
12- پس از قیام 15 خرداد، جایگاه مراجع تقلید در بین مردم بالا رفت و روحانیت توانست نفوذ گسترده و عمیقی در میان توده های مردم پیدا کند، در حقیقت باید منشأ قیام 15 خرداد را در روحانیت جستجو کرد و نقش روحانیت در این قیام را بیش از پیش مورد توجه قرار داد.
[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]

پیامدهای قیام 15 خرداد در شهرستان ورامین

قیام 15 خرداد سال 42 کفن پوشان شهرستان ورامین باعث شد که روند پیروزی نهضت اسلامی با سرعت و شتاب بیشتری به پیش رود؛ در واقع می توان با قاطعیت بیان نمود که پیروزی انقلاب اسلامی ایران و سرنگونی سلطنت 2500 ساله شاهنشاهی مرهون و مدیون قیام 15 خرداد مردم است که مردم شهرستان ورامین در آن نقش محوری و مرکزی را ایفا کردند.

بعد از قیام 15 خرداد 1342، بینش سیاسی مردم ورامین افزایش پیدا کرد و افزایش بینش سیاسی مردم این منطقه را می توان مرهون تلاشهای روحانیون ورامین دانست و از این زمان به بعد بود که مردم ورامین بیش از گذشته با گروههای مذهبی برای مبارزه با حکومت پهلوی همکاری داشتند.

پس از قیام 15 خرداد 42، مردم ورامین نیز به تبعیت از امام خمینی (ره) که حکومتی اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه را تنها راه نجات ملت ایران معرفی می کرد، خواستار تشکیل حکومتی بر اساس اصول اسلامی شدند؛ مردم ورامین حکومت سلطنتی پهلوی را حکومتی می دانستند که اصول اسلامی را زیر پا گذاشته و بر اساس مطامع نفسانی حکومت می کند و به همین دلیل خواستار ایجاد حکومت اسلامی شدند.

توسعه ساواک در شهرستان ورامین

قیام 15 خرداد باعث توسعه ساواک در شهرستان ورامین شد. سازمان اطلاعات و امنیت کشور در شهرهایی مثل ورامین، اصفهان، شیراز و ... که قیام کرده بودند، فعالتر شد و از هیچ خشونتی دریغ نمی کرد.

ساواک ورامین لحظه به لحظه اخبار و رویدادهای منطقه را به مرکز گزارش می داد و سعی در کنترل تمام امور داشت.

در کنار ساواک، ژاندارمری و شهربانی نیز در ورامین فعال بودند و در زمینه حفظ امنیت و کنترل معترضین به ساواک کمک می کردند؛ همین امر، ترس و وحشت را به جان مردم منطقه انداخت؛ ساواک اجازه بلند شدن هیچ صدایی را نمی داد و رعب و وحشت عجیبی را در ورامین حکمفرما کرده بود.

کسی جرأت نداشت با قیام کنندگان 15 خرداد که از بند رژیم آزاد شده بودند، ملاقات کند و اگر ملاقات می کرد مورد ضرب و شتم قرار می گرفت و زندانی می شد.

ساواک اجازه برگزاری مجالس سخنرانی راهم نمی داد و اگر کسی مجلس برپا می کرد و ساواک مطلع می شد، تحت تعقیب قرار می گرفت. روحانیون منطقه نیز از بیان فتواهای مراجع بویژه امام خمینی (ره) در مساجد منع شده بودند و ساواک در این مورد سختگیری شدیدی را اعمال کرده بود.

قیام 15 خرداد 42 مردم ورامین باعث شد تا سیاسث شاه که سعی داشت با اصلاحات ارضی و انقلاب سفید، حمایت طبقات محروم و مستضعف، کارگران و کشاورزان را بدست آورد، با شکست مواجه شود زیرا اکثر تظاهرکنندگان 15 خرداد 42 کشاورزان و کارگران و مستضعفان بودند که این امر نشان می داد شاه در اعمال سیاست خود موفق نبوده است.

قیام 15 خرداد سبب شد تا رژیم ستمشاهی پهلوی، مردم منطقه ورامین را از امکانات خدماتی، رفاهی، بهداشتی و شهری محروم کند.

به همین دلیل، مردم این شهرستان پس از قیام 15 خرداد در رنج و سختی زندگی می کردند که آثار این محرومیتها و عقب ماندگیها هنوز هم در منطقه مشاهده می شود.

[ ] [ ] [ حسین عسگری ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

دوستان عزیز سلام: من حسین هستم متولد مرداد ... و از آمدن شما به این وبلاگ خیلی افتخار می کنم بازم از این کارها بکنید، امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار بگیرد!!؟؟
@@@@@@@@@@@@
به راستی من کی ام ... `پسزی از شهر کوچک خورشید ... بزرگ شده در دستان پدر ومادر ... یک طلوع سبز در امواج احساس... شمیم گلبرگی در بامداد خیال... دنیایم راستارگان افق تسخیر کرده اند... من یک خیالم با ذهن وجسم! یک آگاهی مزمن... من آنی نیستم که شما می بینید یا می شنوید... من یک توصیف بی کلامم ... هم خوبم وهم بد... پر از التهاب... درگیر تصنیف غمناک این دنیا... من فقط من نیستم... دنیا ریشه در من دارد! اشتباه نکنید... دنیای من با شما یکی نیست... من شازده کوچولوی خودم هستم با یک گل سرخ... منتظر نیستم... من خود، شرح یک انتظارم واکنون در درک واقعی این لحظه غرقم... من یک خیال در ذهن تان خواهم بود... به سراغم نیایید... من یک رویای دست نیافتنی هستم ... فراسوی این دنیا... من فقط به شوق خدا زنده ام
آرشيو مطالب
امکانات وب
مشاهده و دریافت کد
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:

Powered by 20Tools